نمایش پستها با برچسب عاشقانه ها. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب عاشقانه ها. نمایش همه پستها
۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه
۱۳۹۱ فروردین ۲, چهارشنبه
بهاررا باور کن
بازکن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها
برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یک پارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
بازکن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی
تاریکی شب های بلند
سیلی سرمابا تاک چه کرد
با سرو سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتنگ شدی
بازکن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن
فریدون مشیری
۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سهشنبه
سفر
پس از لحظه های دراز
بر درخت خاکستری پنجره ام برگی رویید
و نسیم سبزی تارو پود خفته مرا لرزاند
و هنوز من
ریشه های تنم را در شن های رویاها فرو نبرده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
سایه دستی روی وجودم افتاد
و لرزش انگشتانش بیدارم کرد
و هنوز من
پرتو تنهای خودم را
در ورطه تاریک درونم نیفکنده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
پرتو گرمی در مرداب یخ زده ساعت افتاد
و لنگری آمد و رفتنش را در روحم ریخت
و هنوز من
در مرداب فراموشی نلغزیده بودم
که به راه افتادم
پس از لحظه های دراز
یک لحظه گذشت
برگی از درخت خاکستری پنجره ام فرو افتاد
دستی سایه اش را از روی وجودم برچید
و لنگری در مرداب ساعت یخ بست
و هنوز چشمانم را نگشوده بودم
که در خوابی دیگر لغزیدم
سهراب سپهری
۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه
۱۳۸۹ خرداد ۵, چهارشنبه
ماندن
چون رود
پیچان و پر خروش بسویت شتافتن
سرکوفتن بسنگ و بسوی توتاختن
ماهی شدن
درپیچ و تاب رود
باموجهای تند
ماهی شدن به آبی دریاها
پیوستن به بیکرانه ای اقیانوس
تنهایک آرزوست
و
این اشتیاق رفتن با موجهای تند
این آرزوی کهنه ی پیوستن به رود،
عصیان در گذاشتن از مرزهای پیر
این خواهش گریز
عمریست با منست
عمریست همچون سنگ
بر سنگلاخ بستر رودی که زندگی است
افتاده ام نظاره گرموجهای تند
آماج بی تحرک شلاق های آب
و
این آرزوی رفتن و پیوستن
رویای کهنه ایست پر افسون و ماندگار،
رویای ریزش مداوم باران است
بر تخته کویر.
ماندن!
تنها حقیقت است.
ماندن !
با اشتیاق رفتن و پیوستن.
ماندن !
و ، ذره، ذره، تهی گشتن
از هر چه اشتیاق
و پوسیدن .
ناصر فرهادیان
۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سهشنبه
تنها باد
کو مرز پریدن ها، دیدن ها ؟ کو اوج "نه من" ،دره "او" ؟
و ندا آمد: لب بسته بپو.
مرغی رفت، تنهابود، پرشد جام شگفت.
و ندا آمد: برتو گوارا باد، تنهایی، تنها باد!
دستم در کوه سحر "او" می چید، "او" می چید.
و ندا آمد: و هجومی از خورشید.
از صخره شدم بالا. درهر گام، تنهاتر، زیباتر.
و ندا آمد: بالاتر،بالاتر!
آوازی از ره دور: جنگل ها می خوانند؟
و ندا آمد: خلوت ها می آیند.
و شیاری ز هراس.
و ندا آمد: یادی بود، پیداشد، پهنه چه زیبا شد!
"او" آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم.
و ندا آمد: پرها هم.
سهراب سپهری
۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه
اگر فراموشم کنی
می خواهم بدانی
این راکه
به ماه بلورین، شاخه سرخ
پائیز کند گذر
بنگرم،
اگر در کنار آتش
دست بر خاکستر نرم
برتن پر چروک هیزم سوخته زنم
همه چیزی مرا به سوی تو می آورد،
گوئی هر آنچه که هست
رایحه، روشنی و رنگ
قایق های خردی اند
راهی جزیره های چشم توکه چشم براه منند.
اینک
اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی
من نیز تو را از دل می برم
اندک اندک.
اگر یکباره
فراموشم کنی
در پی من نگرد،زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام.
اگر توفان بیرق هائی را
که از میان زندگیم می گذرند
بیهوده و دیوانه بخوانی
و سر آن داشته باشی که مرا در ساحل قلبم
آنجا که ریشه در آن دوانده ام رها کنی،
به یاد داشته باش
یک روز،
در لحظه ئی،
دست هایم را بلند خواهم کرد
ریشه هایم را به دوش خواهم کشید
در جستجوی زمینی دیگر.
اما اگر روزی،
ساعتی،
احساس کنی که حلاوت جاودانی ات را
برای من ساخته اند،
اگر روزی گلی
بر لبانت بروید در جستجوی من ،
آه عشق من، زیبای خود من،
در من تمامی شعله ها زبانه خواهد کشید،
زیرا در درونم نه چیزی فسرده است و نه چیزی خاموش شده،
عشق من حیات از عشق تو می گیرد،
و تا روزی که تو زنده ای در دستان تو خواهد بود،
بی اینکه از عشق تو جدا شود .
۱۳۸۸ اسفند ۲۸, جمعه
۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه
۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه
۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه
ازم گرفت
سرنوشت بدیه اول جا تو ازم گرفت
صبح فردا شد دیدم رد پا تو ازم گرفت
تا می خواستم به چشمای روشنت نگا کنم
مال دیگری شدی و چشانو ازم گرفت
تو رو جادو کرد یکی با یه چیزی مثل طلسم
اثرش زیاد بود و خنده هاتو ازم گرفت
تو با من حرف می زدی نگات یه جای دیگه بود
خدا لعنتش کنه ، اون ، نگا تو ازم گرفت
خیلی وقته سختمه دیگه تنفس بکنم
یه جور عجیبی انگار هوا تو ازم گرفت
خدا دوس نداشت بیام پیشت ، کنار تو باشم
باورت نمیشه حس دعا تو ازم گرفت
دست روزگار چه قدر با من و آرزوهام بده
لحن فیروزه ای مریما تو ازم گرفت
سلامت ، خداحافظیت ، عزیز مای نقره ایت
حرف آخر ، به امون خد ا تو ازم گرفت
تو حواس واسم نذاشتی چه کنم از دست تو
اشتباهم ، بهترین جمله ها تو ازم گرفت
نمی خواد بپرسی چی ، خودم دارم بهت می گم
تویه خط خوردگی دنیا ، صدا تو ازم گرفت
یه کم از برگشتن قشنگ تو وقتی گذشت
یکی اومد و یه ذره وفا تو ازم گرفت
هفتم اردی بهشت ، نزدیکای تولد ت
جمعه ، که قد تموم زندگیم دلم گرفت
مریم حیدرزاده
۱۳۸۸ اسفند ۴, سهشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه
دلتنگی ها

آسمان آبی تر ،
آب ،آبی تر.
من در ایوانم، رعنا سر حوض.
رخت می شوید رعنا.
برگ ها می ریزد.
مادرم صبحی میگفت : موسم دلگیری است.
من به او گفتم : زندگی سیبی است، گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش ، تور می بافد ، میخواند.
من "ودا" می خوانم، گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی، مرغی ، ابری
آفتابی یکدست.
سارها آمده اند.
تازه لادن ها پیدا شده اند.
من اناری را ،می کنم دانه ، به دل می گویم :
خوب بود این مردم ، دانه های دلشان پیدا بود.
می پرد در چشمم آب انار، اشک می ریزم
مادرم می خندد.
رعنا هم.
سهراب سپهری
۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه
برای همه اونهایی که دوست دارن و دوستشون دارن

نان را از من بگیر، اگر می خواهی،
هوا را از من بگیر، اما
خنده ات را نه .
گل سرخ را از من مگیر
سوسنی را که می کاری،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز می کند،
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید.
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها میشود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید.
عشق من خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست ،
بخند، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری آخته .
خنده تو ، در پاییز
در کناره دریا
موج کف آلوده اش را
باید برفرازد،
و در بهاران ، عشق من ،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم،
گل آبی ، گل سرخ
کشورم که مرا می خواند.
بخند بر روز، بر ماه ،
بخند بر پیچا پیچ
خیابان های جزیره ، بر این بچه کمرو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می کردند،
نان را ، هوا را ،
روشنی را ، بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
پابلو نرودا
اشتراک در:
پستها (Atom)










.jpg)


